ماجراهای عقد داداشم قسمت اول

خرید بک لینک
خوب اوضاع همچنان خوب نیست و اضطراب ادامه پیدا کرده و بعد از مدتها که شبها خوب میخوابیدم دیشب وسط شب با تپش قلب بیدار شدم و تا صبح ناآروم خوابیدم. البته شاید به خاطر این باشه که دیروز زیاد قهوه خوردم. رئیس اصرار داره من را بفرسته یه ماموریت خارج از کشور یه کشور درپیت که اصلا علاقهای ندارم برم اما نمیخوام هم بگم که نمیرم. سازمان هم موافق نیست. رئیس همچنان اصرار داره. امیدوارم که مخالفت سازمان تاثیر داشته باشه و من معاف بشم از این ماجرا.یه تعطیلات بلند مدت نیاز دارم. مسافرت و استراحت و پسرک هم درس و مشق نداشته باشه. واقعا نیاز دارم.اون همکار جدید دردسرسازمون جابهجا شد و از اینجا رفت. علیرغم اینکه از رفتنش خوشحال شدم، اما دلم هم براش تنگ شده :) حداقل میشد دو کلمه باهاش حرف زد. این همکارهای فعلی که فقط غر زدن و ناله زدن بلدند. دیگه تقریبا از اتاقم بیرون نمیرم که نخوام باهاشون حرف بزنم. پسرک شدیدا داره برای خونه مامانم رفتن و اونجا موندن مقاومت میکنه. در آستانه نوجوانی، استقلال میخواد و دلش میخواد خونه خودمون باشه و زمان خودش را داشته باشه. درکش میکنم. به خصوص که اخلاق بابام را هم میدونم و احتمالا دلیل اصلیش برای اینکه نمیخواد بره اونجا گیر دادنهای ممتد بابامه. اما هنوز اینقدر عاقل نیست که بتونم بهش اعتماد کنم و توی خونه تنهاش بذارم. فکر کنید اولین باری که در مورد احتمال تنها موندن توی خونه بهش گفتم، گفت خیلی هم خوبه و نهار هم برای خودم نیمرو درست میکنم و کلید هم بهم بدید که میخوام برم بیرون و بیام بتونم! یعن یه پلن ساده که شامل تو خونه موندن باشه نداره! نمیدونم چکار کنم اما از حالا میگه که من میخوام تابستون خونه بمونم. حالا پسرک به کنار. پسرچه ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:28

اینقدر دیروز و امروز از دیدن آسمون آبی تعجبزده/ذوقزده بودم که خودم انگشت به دهن موندم.یعنی قبلاها آسمون همیشه آبی بود؟ یادم نیست راستش. ولی الان که آبی بودنش یک جورهایی عجیبه و غیرمنتظره شده! چه به روزمون اومده!سریال دیدن ادامه داره و خوب این سریال فرار از زندان به غیر از فصل یکش و تا حدودی فصل دو، بقیهاش چرنده. یعنی ده تا سور زده به فیلم هندی! نمیدونم چون خیلی از روش گذشته و قدیمیه اینقدر مسخره است یا کلا این طوری بوده. البته که بنده بیماری الزام به اتمام کارهای نیمهتمام دارم و نمیتونم کاری را نصفه بذارم و حالا هم مجبورم که هی نگاه کنم و هی به نویسنده فحش بدم.البته که این آقای ونورت میلر هم ژذابه (که طبق معمول گی هم هست) و به عنوان جاذبه بصری میشه حسابش کرد. پسرچه جونم بزرگ شده و روحیات و اخلاق خودش را پیدا کرده. خیلی بامزه حرف میزنه و استدلال میکنه. اخلاقش خیلی با پسرک فرق میکنه. نه اینکه بگم همه چیزش خوبه. نه، خیلی سختیهای خاص خودش را داره و کنار اومدن باهاش قلق داره و یه وقتهایی سخته، اما در عین حال خیلی مسائلی که در مورد پسرک معضله، در مورد اون اصلا وجود نداره و این کاملا به روحیه متفاوتشون برمیگرده. مثلا پسرک از اول مشکل دوستیابی داشت و همچنان داره و نمیتونه ارتباطاتش با دوستهاش را درست و حسابی تنظیم کنه و خیلی راحت مورد سوءاستفاده قرار میگیره. اما در مورد پسرچه، واقعا براش مهم نیست این موضوع و به راحتی هم دایره دوستان خودش را تشکیل میده. رفتم یه برنامه ورزشی برای خودم درست کردم و تصمیم دارم سعی کنم بهش عمل کنم. از شنبه! :) چندمین تلاش و تصمیمگیری توی این مسیر هست؟ خودم نمیدونم. فقط میدونم که الان بیشتر از هر چیزی تو دنیا دلم میخواد که فیت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:28

خوب سریال فرار از زندان را تموم کردم. طی دو هفته کل 5 فصل را دیدم (البته دو فصلش کوتاه بود) و نتیجه این شد که فعلا قصد ندارم دوباره درگیر سریال دیگه ای بشم. البته که از فصل سه به بعد نگاه میکردم و در عین حال به خودم فحش میدادم. درست عین لاست که دیگه آخرهاش احساس میکردم نویسندهها ما رو احمق گیر آوردن هر مزخرفی به خوردمون میدن, اینا هم انگار دیگه هر چی نشدنی بود آورده بودند تو داستان و مزخرفی نبود که بهش اضافه نکنند. یعنی صدرحمت به فیلم هندی! اما خوب سرگرم کننده بود. اما فعلا قصد ندارم ادامه بدم. شاید سیتکام مفرح ببینم. دو فصل از بیگبنگ تئوری را ندیدم و شاید بذارم از اول ببینمش. البته که باز هم تجربه کردم که سریال دیدن چقدر روی راه افتادن مکالمه تاثیر داره. یعنی سوئیچ انگلیسی شدن تفکرت را میزنه.این آخر هفته را صد در صد توی خونه خودم را بستری کردم و از خونه تکون نخوردم. بعضی وقتها خونه درمانی لازم دارم. اگه خونه بدون حضور هیچ کس دیگهای باشه و خودم تنها باشم که دیگه عالی میشه. اما این محقق نشد و بچهها همش بودند. اما همین قدرش هم خوب بود.یک سری از سالهای زندگیم را انگار زندگی نکردم. خاطرههاش هم حتی محو شده برام. مثلا فاصله زمانی 22 تا 27 سالگی. این 5 سال معلوم نیست چرا اینقدر برام مبهمه. سالهای خوبی هم نبود برام. با خانواده کنتاکت داشتم و اونها هم اصلا درکم نمیکردند. دائما احساس لوزر بودن داشتم. در حالی که سالهای اوج بوده و باید زندگی میکردم. اما از دستشون دادم انگار. آرزوها و اهداف اون روزهام یادم هست. به هیچ کدومش نرسیدم. بعد از ازدواجم هم دورههای زیادی افسرده بودم. مثلا اون دو سال اول زندگی مشترک که پسرک نبود, خیلی خاطرات کمی ازشون تو ذهنم مونده. ذهنم قش ماجراهای عقد داداشم قسمت اول...

ما را در سایت ماجراهای عقد داداشم قسمت اول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: جمعه 20 بهمن 1402 ساعت: 1:28

صفحه بندی